تبليغاتX
بن بست خوشی من و او

بن بست خوشی من و او

تمنا تا توانی کن برعشق اما مکش خواری عشق


عکس بچم .حال میکنی چه باحاله

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 20:5  توسّط  صید وصیاد  | 

یه وقت یه جا یه اهل دل

یه خوش خیال ساده دل

زد به سرش عاشق بشه

تو خواب یه لیلی دیده بود

میخواست که مجنونش بشه

بنده خدا حالیش نبود

از عشق یه چی شنیده بود

فیلمای هندی دیده بود

عقل از سرش پریده بود

خلاصه از دست قضا

یهو به عشق شد مبتلا

روزای اول توپ توپ

پا رو زمین دل تو هوا

گرم بود  هنوز بنده خدا

رفت ورسید نوبت هجر

وای که چه حالی داشت طرف

 حالا دیگه فهمیده بود

دوریالیش افتاده بود

رفت ونشستش یه گوشه

بازم بامید محال

که تیری از غیب برسه

باز دوباره عاشق بشه

 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:14  توسّط  صید وصیاد  | 

بیا...

بیا تا تاجی از نیلوفر آبی بر سر بگذاریم

بیا تا بر روی گل قاصدک بنشینیم

و پیوند دلهامان را به همه مژده دهیم

بیا تا رز سرخ را شاهد پیوندمان کنیم

و بگوییم تا او هست ما هستیم

بیا تا به آفتابگردان بگوییم که

ما از هم اینک رو به آفتاب خواهیم شد

بیا تا به غنچه های باغچه مان شکفتن را بیاموزیم

بیا تا با یاس های وحشی خانه مان تن خود را عطر آگین نماییم

و به شمعدانی ها بگوییم تا از انزوا در آیند

بیا تا به یُمن پیوند عشقمان گل مریم به هم هدیه کنیم

بیا تا گل یخ را با حرارت ذوب کنیم

و به شقایق بگوییم که ما از او عاشق تریم

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 20:45  توسّط  صید وصیاد  | 

خاطره بارانی

باران بارید٬

    خلوتم خیس شداز شوق وطرب

 ودلم زنده شد

  از بی مرگ ترین خاطره ها

 خاطراتی همه از جنس سلیس رویا

جنس اکسیژن وآب٬ رنگ پررنگ سراب

خاطرات من ویار زیر باران شب عهد وقرار

2 نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 11:7  توسّط  صید وصیاد 

چقدر آرامش بخشه وقتی...

 

نميدونم امشب چه حالی دارم و چی مينويسم

فقط ميدونم دارم تو کوچه روياهات قدم ميزنم

هر چی ميام جلو تر ازت دور تر ميشم

همه کوچه بوی تو رو ميده بوی نفسهات

که از ته صدات منو ميخونه

تنها چيزی که باور نميکنم ديدنته شده برام يه آرزوی محال

هيچ وقت کنارم نيستی اين فقط خيال تو که منو دنبال ميکنه

چقدر شيرينه رويايی که رنگ از وجود تو ميگيره

چقدر آرامش بخشه وقتی که

حتی در خيال پيش منی وجودت

حتی رويات بهونه موندنمه پس اونو ازم نگير

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 22:3  توسّط  صید وصیاد  | 

ناباوری عشق

یه کاری کن باور کنم عشقت واسم یه مرهمه

تو گیر ودار این دلم عشقت هنوزه مبهمه!

تو بازی دوست دارم

من حس خوبی ندارم

زبون زیاد حرف میزنه دلت واسم چی میکنه؟

دلت تا اسم من میاد لرز میکنه کز میشینه؟

یا نه بازم زبون جای دلت بس میشینه

هی طوطی وار حرف میزنه

خلاصه نازنین بدون این دل من خاطر خواته

اگه دلت بام راه بیاد تا آخر عشق باهاته!!!

2 نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 14:35  توسّط  صید وصیاد  | 

عیدتون مبارک

سلام دوستان

من و صید هر دومون این عید بزرگ رو بهتون تبریک میگیم

انشاا... همه روزاتون عید باشه

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 1:0  توسّط  صید وصیاد  | 

هراس تنهایی

وقتی دل تنها میمونه

کنج اون میشه ویرونه

جغد میاد به روی بومش

شعر دلتنگی می خونه

نازنین جدایی بسه

نذا دل تنها بمونه

 

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:37  توسّط  صید وصیاد  | 

خیلی سخته

خيلي سخته که بغض داشته باشي اما نخواي کسي بفهمه

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني

خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خود

جشن بگيري

خيلي سخته که روز تولدت  همه بهت تبريک بگن  جز اوني که فکر

مي کني به خاطرش زنده اي 

 خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني بعد

بفهمي دوست نداره

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي

اما اون بگه : ديگه نمي خوامت !!!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 21:18  توسّط  صید وصیاد  | 

اگه داشتم تو رو

اگه داشتم تو رو دنيام يك صفای ديگه داشت

شب عشقم واسه من حال و هوايی ديگه داشت

اگه داشتم تو رو رسوای عبادت می شدم

دلم اين خسته عاشق يك خدای ديگه داشت

اگه داشتم تو رو اون قصه نويس واسه من يك قصه های ديگه داشت

ميدونم زندگی اين جوری نبود مرد عاشق يك شبهای ديگه داشت

اگه داشتم تو رو دنيام يك صفای ديگه داشت

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 20:53  توسّط  صید وصیاد  |